خرید بک لینک
امشب ممکن است شب باشد که...امشب میخواهم شبی باشد که...امشب امیدوارم شبی باشد که...امشب همهی توانم را جمع میکنم، و امیدوارم بلاخره در این جعبهی لعنتی شرودینگر را باز کنم به جای تخیل راجع به تمام جهانهای ممکن و محتمل، تمام فکرهایی که به واسطهی هنوز اتفاق نیوفتادن چیزی در سر من میچرخند، تمام دل آشوبهها و پروانهها و ملخهای توی معدهام، ببینم که پرنده*ی درون این جعبه مردهاست یا نه. وقتی بازش کنم میپرد یا نه. مهربان روی دستم مینشیند یا نه.ضربه زدن به جعبه، تکان دادنش، سوتزدن برای اینکه خودش بیرون بیاید یا کافی نبود، یا شاید برای آدم عاقل و انتظارنکشی نشان از مرده بودن پرنده دارد. ولی من مرگش را تا به چشم نبینم باور نمیکنم، برای زنده بودنش هم برنامهای ندارم. امیدم به این است که... که زنده باشد. که بازی من و پرنده در جایی بیرون از جعبه و انتظار و گمان، به دنیای حقیقی ادامه پیدا کند. امیدم به این است که نگاهها بیمعنی و همینطوری نباشد. که چشمها راست گفته باشند، که چشمها را خوب خوانده باشم.امشب...* میدانم که پرنده نیست و گربهست، ولی مگر مثلاکجای این متن متعهد به علم بود؟

برچسب: نویسنده: پارسا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 14:09

از این حال توییتروارری که اینجا گرفته بدم میآید. دوست دارم بلند و طولانی و عمیق بنویسم. هر ور را نگاه میکنم از یک سطح نازکی درکها بیشتر نیست، قضاوت فقط در سطح همان رویِ روی، قضاوت در سطح عیانترین چیزها. بدون اینکه درکی از یک قدم عمیقتر باشد، یا حتی کنجکاویای برای قدمی عمیقتر شدن. در دیگری نمیبینم و در خودم هم نمیبینم، شبیه کدویی فاسد شدهام که سطح رویش از دور سالم مینماید و از درون خرابی هی پایین و پایینتر میرود و عمیق و عمیقتر میشود و خودم عقل درستکردنش را ندارم. مدام حس تهوع دارم که، چیزی در دورنم مانده که هنوز میفهمد این حال درست نیست، باید بالا بیاورم و نمیتوانم. گریه هم نمیتوانم بکنم (نه آنطور که خالی شوم، آن سنگ بزرگ در حنجرهام قدمی بالا میآید و قدمی پایین میرود و برجاست). شاد نیستم و این ناشاد بودن باز ناراحت-تر-م میکند. درونم که حالا پوک و بوگندو شده چیزهایی مثل خودش را طلب میکند: پوک و بوگندو؛ واضح است که این چیزهای خرابتر از درون من، مداوم بدترم میکنند. هی مینویسم و خودم را هی به طرق مختلف تکرار میکنم و آینه به آینه خودم را تکرار میکنم و این گه فقط تشدید میشود تا فقط برای میل خلاص شدن، بالایش بیاورم و حالم بدتر شود.حالم بد نیست البته. حسش نمیکنم. ای کدوی پوک. ای کدوی پوک!

برچسب: نویسنده: پارسا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 14:09

من شما را دوست دارم و جانم در میرود همین یک جمله را بگویم.

برچسب: نویسنده: پارسا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 14:09

صفحه بندی